<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک اتفاق ساده</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 18 Mar 2012 01:01:08 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این روزهای لق</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزهای آخر سال روزهای لقی‌اند. مساله از اینجا شروع می‌شود که همیشه در تمام روزهای سال، کارهایی وجود دارند که باید تمامشان کرد و کارهایی هم هستند که منتظر ایستاده‌اند شروعشان کنی. بعد وقتی این کارهای لق گیر می‌کنند توی روزهای آخر اسفند، روزها را لق می‌کنند. حالا یک سری کار داری که می‌دانی نمی‌رسی تا این‌ور سال به سرانجام برسانی‌شان و یکسری کار که جانِ کافی برای شروع کردنشان نداری. لقی نگرانی می‌آورد. هر چیز لقی یا باید بیفتد یا محکم سر جایش ثابت شود تا خیال همه را راحت کند. بدم نمی‌آید لقی را بِکَنم و بیندازم دور ولی حقیقتا همیشه کندن و دور انداختن ممکن نیست. همین می‌شود که آدم دلش می‌خواهد همه‌ي کارهای مانده را گلوله کند توی هم و بعد هم بیندازدش ته کمد و در را محکم (و حتی شده با زور و فشار) ببندد. بدبختی اینجاست که همان موقع که داری گلوله‌ها را توی دل هم ته کمد می‌چپانی می‌دانی که با اولین باز شدنِ در بالاخره همه می‌ریزند بیرون ولی یک حسی می‌گوید بی‌خیال. بگذار «بعدا» بریزند. یک جاهایی آدم دوست دارد به خودش حال بدهد. اینجا هم از همان جاهاست که دوست داری فکر کنی بالاخره حداقل عیدی گلوله‌ها می‌تواند این باشد که برای بازیابی حال خوب صاحبشان، سیزده روز منتظر بمانند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 01:01:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چیزهایی هست که نمی‌دانیم</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دسته فاکتور را از کشو درمی‌آورد و می‌گذارد روی میز. عینک مطالعه‌اش را روی بینی تنظیم می‌کند و با آرامشی که موقع آوردن عینک‌ها عجله و بی‌حوصلگیِ محض بود مدل عینک، شماره عینک و قیمت را یادداشت می‌کند. بعد چشمش را از روی برگه می‌گیرد و از بالای عینک نگاهم می‌کند: «اسمتون؟» &lt;BR&gt;می‌گویم. &lt;BR&gt;«آدرس و شماره تماس؟» &lt;BR&gt;آدرس را که می‌گویم تا می‌رسم به کوچه‌ی سین یکهو کمی مهربان می‌شود: «پس مال همین محله‌این.» می‌گویم که اصلا برای همین آمده‌ام اینجا و حوصله راه دور رفتن برای سفت کردن یک پیچ ناقابل عینک را ندارم. کمی مکث می‌کند. شماره تلفن را با دقت هر چه تمام‌تر می‌نویسد و اینبار بدون اینکه چشمش را از برگه‌ها بردارد می‌پرسد: «سن‌تون؟» سنم؟! یادم نمی‌آید حتی چشم‌پزشک این را پرسیده باشد. متعجب نگاهش می‌کنم اما هنوز سرش پایین است و به جای دیدن جفت چشم‌هایی که از بالای عینک آدم را نگاه می‌کند این‌بار چشمم می‌افتد به دایره بی‌موی پسِ سرش. جایی که احتمالا تا چند سال دیگر وسیع‌تر می‌شود و شاید حتی  تا جلوی موها را هم بگیرد. به نظر چهل را گذارنده. سنم را می‌گویم. با خونسردی خاصی ادامه می‌دهد: «تحصیلاتتون؟» &lt;BR&gt;«لیسانس.» &lt;BR&gt;«رشته‌تون چی بوده؟» &lt;BR&gt;این‌بار به جای نگاه کردن به خودش، سرم را می‌کنم توی برگه رسید. می‌گویم: «ریاضی.» بعد با شیطنت ادامه می‌دهم: «توی عینک تاثیر داره؟!» شاگردش از گوشه مغازه زیرزیرکی می‌خندد. سرش را از روی برگه بلند می‌کند و انگار حرفم را نشنیده باشد خیلی جدی می‌پرسد: «محض یا کاربردی؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;بالاخره رسید خریدار را می‌دهد دستم؛ «عینکتون شنبه عصر حاضره.» توی رسید خریدار فقط اسم و فامیلم نوشته شده و مدل و شماره عینک. اما تهْ رسیدی که دست خودش مانده پر از حروف ریز و به‌هم‌فشرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;توی پیاده رو یک لحظه خیره به برگه‌ی توی دستم می‌ایستم. زمان را می‌برم جلو و تصورش می‌کنم؛ شب است. چند دقیقه‌ای است رسیده خانه و با پیژامه راه‌راه تکیه داده به پشتی. انگشتش را می‌زند به استکان چایی. هنوز خیلی داغ است. دستش را می‌برد زیر پرِ قالی و دسته‌های فاکتور فروش را می‌آورد بیرون و به اطلاعات درهمی که ته بعضی از فاکتورهاست نگاهی می‌اندازد. ماژیک‌های رنگی‌اش را از پشت پشتی درمی‌آورد و تهْ رسیدها را طبق علامت‌ها جدا می‌کند و همینطور که دارد برای صدمین بار حرص می‌خورد که چرا رسید بخش فروشنده انقدر کوچک است، خانمش را از آشپزخانه صدا می‌زند. دو تایی می‌نشینند با دقت اطلاعات جوان‌های محله را دسته‌بندی می‌کنند تا در بنگاه شادی مخفی‌شان سر فرصت هم‌کُف‌ها را به هم جوش بدهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Mar 2012 16:40:51 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای عین</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;آقای عین جزو همسایه‌های عجیب ماست. حس سوءظن قوی‌ای دارد. باید پوآرویی چیزی می‌شد یا حداقل یک داستان‌نویس قهار برای ژانر معمایی. اما حالا چون این استعداد بالقوه‌اش را نادیده گرفته و از آنجائیکه استعداد مثل انرژی است و هرگز از بین نمی‌رود، در استعداددان آقای عین جمع شده و چند وقتی است که دیگر لب‌پر می زند و سرریزش را می‌بینیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;*&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;چند هفته پیش ساعت 10 صبح جمعه جلسه بوده. ده تا مرد عاقل و بالغ به نمایندگی از ده واحد ساختمان توی حیاط تشکیل جلسه داده‌اند. سرایدار قلدر را ماه‌هاست نمی‌توانند بیرون کنند و چند وقتی است دست به دامن قانون شده‌اند و آقای عین می‌ترسد که نکند تا قانون بخواهد اجرا شود، این وسط‌ها اتفاق بدی بیفتد. برای همین ماشینش را شب‌ها توی کوچه می‌گذارد، سعی می‌کند توی پارکینگ که واحد سرایداری آنجاست کمتر ظاهر شود، از پشت پنجره رفت و آمدهایشان را چک می‌کند و... آقای عین با اینکه سن و سالی ازش رفته و مویی سپید کرده، هنوز سر کار می رود و طبیعتا مثل همه آدم‌ها ناچار است ساعت‌هایی از شبانه‌روز را بخوابد. اینطوری است که این سوال که ساعت‌های نبودنش پشت پنجره و احیانا هنگام خواب چه اتفاقاتی می‌افتد،‌ از سرش نمی‌افتد تا اینکه روز جمعه،‌10 صبح بعد از جمع شدن 9 مرد دیگر عاقل و بالغ ساختمان، تصمیم می‌گیرد سوال ذهنی‌اش را در قالب پیشنهادی مطرح کند. پیشنهاد این است که برای یک آپارتمان ده واحد‌ی 5 طبقه‌ای، سه تا دوربین مداربسته در سه نقطه‌ی مهم ساختمان که صد در صد یکی‌اش جلوی واحد سرایداری است کار بگذارند و هزینه‌‌اش را بین ساکنین تقسیم کنند. به محض مطرح شدن پیشنهاد، 9 مرد عاقل دیگر سرهایشان را به علامت تایید تکان می‌دهند؛ چون می‌دانند استعدادهای بالقوه آقای عین می تواند به راحتی مخالفتشان را به همدست بودن با سرایدار و دزدهای احتمالی بدل کند. پیشنهاد تصویب می‌شود و چند روز بعد سه دوربین مداربسته در سه گوشه‌ی پیشنهادی ساختمان، کار گذاشته مي‌شود و مانیتوری با قابلیت ضبط 24 ساعته گوشه‌ای از اتاق آقای عین را می‌گیرد و یک برگه‌ی A4 روی تابلو اعلانات ساختمان جا خوش می‌کند که: «این ساختمان مجهز به دوربین مدار بسته با قابلیت ضبط 24 ساعته است.» &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;*&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;هنوز یک هفته از نصب دوربین نگذشته آقای عین زنگ می‌زند به همسایه طبقه چهارم و تذکر می‌دهد که مهمانشان نباید ماشینش را دیشب توی پارکینگ می‌آورده چون این خلاف قوانین ساختمان است. به اطلاع همسایه طبقه اول می‌رساند که در تربیت بچه‌هایش بیشتر دقت کند چون بچه‌هایش گل‌ها را یواشکی می کَنند. به همسایه طبقه سوم گوشزد می‌کند که ظرفیت آسانسور حداکثر چهار نفر است و اینکه خانواده آن‌ها شش نفره‌اند مشکل خودشان است و به آسانسور ساختمان ربطی ندارد و پیشنهاد می‌دهد که در دو دسته سه تایی بروند بالا و...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;*&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;«امروز صبح حدودای ساعت 5 یک دزد آمده و یک دوچرخه را از پارکینگ دزدیده.» حدودای ظهر همان روز (دو هفته بعد از نصب دوربین) آقای عین این خبر را درست با همین دقت و البته با جزئیات شیوه دزدیده شدن دوچرخه به اطلاع ساکنین می‌رساند. با شنیدن خبر، آب در دل هیچ کدام از ساکنین تکان نمی‌خورد چون تذکرهای ریز و درشت آقای عین در این مدت نشان ‌داده که سه دوربین مدار بسته عین ساعت کار می‌کنند. این وسط تنها یک مشکل کوچک وجود داشته؛ اینکه هنوز صنف دزدها «ماسک» را منسوخ اعلام نکرده‌اند. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;*&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;درست فردای دزدیده شدن دوچرخه، همسایه طبقه پنجم که احتمالا بعد از بردن بچه‌های کوچکش روی ترازو به این نتیجه رسیده بوده که علاوه بر همیشه ولو بودن در پارکینگ، سبک‌تر از دوچرخه کذایی‌اند، به یکباره تصمیمی قاطعانه می‌گیرد و به دو تا آدم قلچماق زنگ می‌زند و به هر ترتیبی که هست سرایدار قلدر بند و بساطش را همان روز جمع می‌کند و می‌رود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;فکر می‌کنید ماجرا به همین‌جا ختم شده؟ نخیر، تازه شروع شده. از آن روز ماییم و آقای عین و سه دوربین مدار بسته. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Fri, 09 Sep 2011 12:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غمگینم</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-25.aspx&quot; target=_blank&gt;پیر ما&lt;/A&gt; رفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Aug 2011 14:44:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بفرمائید داستان!</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://irupload.ir/images/ykoy3aymccgenzwzi85c.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;widows: 2; text-transform: none; text-indent: 0px; border-collapse: separate; font: normal normal normal medium/normal &apos;Times New Roman&apos;; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: rgb(0, 0, 0); word-spacing: 0px; -webkit-border-horizontal-spacing: 0px; -webkit-border-vertical-spacing: 0px; -webkit-text-decorations-in-effect: none; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;text-align: right; line-height: 18px; font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; color: rgb(68, 68, 68); font-size: 12px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;دنبال داستان تازه ای از گلی ترقی می گردید؟ خب، دیگر لازم نیست بگردید!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 21 Jun 2011 14:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فریم به فریم</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl; &quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;این بچه ها که توی پیاده رو با فاصله طولانی و لخ لخ کنان پشت سر پدر و مادرشان می روند در حالیکه والدین مذکور هیچ تلاشی نمی کنند سرعتشان را&lt;span&gt; &lt;/span&gt;با آن ها تنظیم کنند، فریم قبلی شان به احتمال زیاد جلوی یک مغازه اسباب بازی فروشی، شکلات فروشی، یا کلا هرچیزی فروشی بوده که درست پشت شیشه اش وقعی به درخواست هایشان نهاده نشده!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl; &quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 07 Jun 2011 00:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1، 2، 3 امتحان می کنیم!... 1، 2، 3 امتحان می کنیم!</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یک کتاب دارد یاستین گوردر به اسم «سلام، کسی اینجا نیست؟». من فکر می
کنم بعد از دو ماه اینجا ننوشتن، الان باید یک چیزی تو همین مایه ها بگویم؛ &lt;br /&gt;
سلام! کسی اینجا هست هنوز؟! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 28 May 2011 17:44:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آفتابِ درخشان و ماهِ تابان را&lt;BR&gt;بهینْ طراوتِ سرسبزیِ بهاران را&lt;BR&gt;زلالِ زمزمۀ روشنانِ باران را&lt;BR&gt;                             - درود خواهم گفت&lt;BR&gt;صفای باغ و چمن&lt;BR&gt;         دشت و کوهساران را؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;و من&lt;BR&gt;  - چو ساقۀ نورُسته&lt;BR&gt;                            باز خواهم رُست&lt;BR&gt;و در تمامی اشیاءِ پاکِ تجریدی&lt;BR&gt;وجود گمشده ای را دوباره خواهم جُست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                       &lt;BR&gt;                                                        حمید مصدق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوروز بر همه تان مبارک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Mar 2011 19:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرگ و میش</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;لحظاتی هست توی صبح های خیلی زود که نه سیاهی شب را دارد و نه سپیدی روز را؛ گرگ و میش. از من بپرسی می گویم چشم که ریز کنی می بینی انگار لا به لای مولکول های هوا ذره های اضطراب پنهان شده. &lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گرگ و میش است. و من از این لحظه های گرگ و میش بیزارم. خودم را می بینم که ایستاده ام روبه روی آینه و هنوز دکمه های مانتوام را نبسته ام. مدرسه ای ام. ساعت دیواری را نگاه می کنم. حتما الان حسین آقا با آن مینی بوس یشمی اش، پایین، دم در ایستاده. باز هم درست سر ساعت آمده؛ نه یک ثانیه زودتر و نه یک ثانیه دیرتر. منتظر من است. و اگر ثانیه ای تاخیر کنم بعد از دو تا بوق معروفش، پایش را روی پدال گاز فشار داده و رفته. لقمه هنوز توی دست های مامان در حال پیچیده شدن است و من دارم دنبال ساعتم می گردم. لقمه را می گیرم و می گذارم توی کیفم. خداحافظی سرسری ای می کنم و کوله ام را می اندازم روی دوشم و پله ها را دو تا یکی می روم پایین. پایم که می رسد به پاگرد، درست رو به روی در ورودی ام با شیشه های مشجرش. تا قدم بعدی را برمی دارم، سایه ی یشمی رنگِ ساکنِ پشت شیشه، متحرک می شود و مثل انیمیشن های دو بعدی از توی کادر می رود بیرون. در را که باز می کنم، به کوچه که می رسم، هاله ی یشمی رنگ دور و دورتر می شود و ته مانده ی صدای بوق دوم هنوز توی کوچه است. سرویس مدرسه رفته. صبح گس ام تلخ می شود. و می دانم هر قدر هم در راه برگشت برای بار هزارم به حسین آقا توضیح بدهم که پنجره های آپارتمان ما شرقی است و درِ ساختمان غربی، به خرجش نمی رود. فردا دوباره می آید و باز هم دو تا بوق می زند و بعد هم از توی کادر می زند بیرون. خودم را می بینم که ایستاده ام رو به روی آینه. دکمه های مانتوام را بسته ام. دیگر سال هاست سرویس سر خودام. هنوز هوا گرگ و میش است. ساعت دیواری را نگاه می کنم. انگار سال هاست هر روز صبح مینی بوس یشمی منتظرم است. گیرم بچه ها بگویند حسین آقا پارسال مینی بوسش را فروخته. بازنشسته شدن حسین آقا که روی «انگار» ها تاثیری ندارد. انگار هی باید بروم ولی نمی روم. انگار هی می خواهد دیر بشود. انگار هی منتظرم پایم به پاگرد برسد و صدای بوقش را بشنوم. یعنی دو تا بوقش را زده؟ کیفم را می اندازم روی شانه و سلانه سلانه پله ها را یکی یکی می روم پایین. پایم می رسد به پاگرد. رو به روی شیشه های مشجرم. سایه ی یشمی ای در کار نیست. و من هر چه گوش تیز می کنم صدای بوقی نمی شنوم. نه یکی. نه دو تا.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 14 Mar 2011 12:54:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لعنت بر جایزه ای که بی موقع داده شود!</title>
<link>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;«مشترک گرامی با توجه به پرداخت به موقع و غیرحضوری شما، بسته جایزه 50 پیامک فارسی برای شما فعال و تا آخر روز 29 اسفند 89 معتبر می باشد.»&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;آخر الان وقت دادن بسته جایزه 50 تایی است؟ نه، آخر الان وقتش است؟! حالا که من دانشگاه نمی روم که به هم اس ام اس بدهیم فلان استاد آمد یا نه؟ حالا که دیگر لازم نیست یک کلاس را به طور هماهنگ بپیچانیم؟ حالا که درگیر معرفی به استادم و حوصله اس ام اس بازی ندارم؟ آخر انصاف است حالا که سه روز یک بار یک اس ام اس برایم می آید آن هم از نوع تبلیغاتی (که نیاز به جواب ندارد)، بسته جایزه 50 تایی می دهید؟ نه، واقعا انصاف است؟! گذاشتید همه اعیاد و روزهای تبریک دار بگذرد بعد جایزه بدهید؟ آخر من توی اسفند چی را به کی تبریک بگویم؟ نکند توقع دارید 15 اسفند به همه اس ام اس بزنم که روز درختکاری مبارک؟! فکر کردید می گذارم این اس ام اس های مفت روی دستم باد بکند؟ اصلا از لج این جایزه بی موقع هم که شده دارم توی تک تک مسابقه های اس ام اسی تلویزیون شرکت می کنم! از هفت و نود گرفته تا برنامه های شبکه آموزش! بعد تازه تصمیم گرفته ام یک تعدادی را هم نگه دارم برای روز 29 اسفند، تبریک ملی شدن صنعت نفت را send to all کنم! خوبتان شد؟!&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Mar 2011 18:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yek-etefaghe-sadeh</dc:creator>
<guid>http://yek-etefaghe-sadeh.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

