روزهای آخر سال روزهای لقیاند. مساله از اینجا شروع میشود که همیشه در تمام روزهای سال، کارهایی وجود دارند که باید تمامشان کرد و کارهایی هم هستند که منتظر ایستادهاند شروعشان کنی. بعد وقتی این کارهای لق گیر میکنند توی روزهای آخر اسفند، روزها را لق میکنند. حالا یک سری کار داری که میدانی نمیرسی تا اینور سال به سرانجام برسانیشان و یکسری کار که جانِ کافی برای شروع کردنشان نداری. لقی نگرانی میآورد. هر چیز لقی یا باید بیفتد یا محکم سر جایش ثابت شود تا خیال همه را راحت کند. بدم نمیآید لقی را بِکَنم و بیندازم دور ولی حقیقتا همیشه کندن و دور انداختن ممکن نیست. همین میشود که آدم دلش میخواهد همهي کارهای مانده را گلوله کند توی هم و بعد هم بیندازدش ته کمد و در را محکم (و حتی شده با زور و فشار) ببندد. بدبختی اینجاست که همان موقع که داری گلولهها را توی دل هم ته کمد میچپانی میدانی که با اولین باز شدنِ در بالاخره همه میریزند بیرون ولی یک حسی میگوید بیخیال. بگذار «بعدا» بریزند. یک جاهایی آدم دوست دارد به خودش حال بدهد. اینجا هم از همان جاهاست که دوست داری فکر کنی بالاخره حداقل عیدی گلولهها میتواند این باشد که برای بازیابی حال خوب صاحبشان، سیزده روز منتظر بمانند.
+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 1:1  توسط م.ت
|
دسته فاکتور را از کشو درمیآورد و میگذارد روی میز. عینک مطالعهاش را روی بینی تنظیم میکند و با آرامشی که موقع آوردن عینکها عجله و بیحوصلگیِ محض بود مدل عینک، شماره عینک و قیمت را یادداشت میکند. بعد چشمش را از روی برگه میگیرد و از بالای عینک نگاهم میکند: «اسمتون؟»
میگویم.
«آدرس و شماره تماس؟»
آدرس را که میگویم تا میرسم به کوچهی سین یکهو کمی مهربان میشود: «پس مال همین محلهاین.» میگویم که اصلا برای همین آمدهام اینجا و حوصله راه دور رفتن برای سفت کردن یک پیچ ناقابل عینک را ندارم. کمی مکث میکند. شماره تلفن را با دقت هر چه تمامتر مینویسد و اینبار بدون اینکه چشمش را از برگهها بردارد میپرسد: «سنتون؟» سنم؟! یادم نمیآید حتی چشمپزشک این را پرسیده باشد. متعجب نگاهش میکنم اما هنوز سرش پایین است و به جای دیدن جفت چشمهایی که از بالای عینک آدم را نگاه میکند اینبار چشمم میافتد به دایره بیموی پسِ سرش. جایی که احتمالا تا چند سال دیگر وسیعتر میشود و شاید حتی تا جلوی موها را هم بگیرد. به نظر چهل را گذارنده. سنم را میگویم. با خونسردی خاصی ادامه میدهد: «تحصیلاتتون؟»
«لیسانس.»
«رشتهتون چی بوده؟»
اینبار به جای نگاه کردن به خودش، سرم را میکنم توی برگه رسید. میگویم: «ریاضی.» بعد با شیطنت ادامه میدهم: «توی عینک تاثیر داره؟!» شاگردش از گوشه مغازه زیرزیرکی میخندد. سرش را از روی برگه بلند میکند و انگار حرفم را نشنیده باشد خیلی جدی میپرسد: «محض یا کاربردی؟»
بالاخره رسید خریدار را میدهد دستم؛ «عینکتون شنبه عصر حاضره.» توی رسید خریدار فقط اسم و فامیلم نوشته شده و مدل و شماره عینک. اما تهْ رسیدی که دست خودش مانده پر از حروف ریز و بههمفشرده است.
توی پیاده رو یک لحظه خیره به برگهی توی دستم میایستم. زمان را میبرم جلو و تصورش میکنم؛ شب است. چند دقیقهای است رسیده خانه و با پیژامه راهراه تکیه داده به پشتی. انگشتش را میزند به استکان چایی. هنوز خیلی داغ است. دستش را میبرد زیر پرِ قالی و دستههای فاکتور فروش را میآورد بیرون و به اطلاعات درهمی که ته بعضی از فاکتورهاست نگاهی میاندازد. ماژیکهای رنگیاش را از پشت پشتی درمیآورد و تهْ رسیدها را طبق علامتها جدا میکند و همینطور که دارد برای صدمین بار حرص میخورد که چرا رسید بخش فروشنده انقدر کوچک است، خانمش را از آشپزخانه صدا میزند. دو تایی مینشینند با دقت اطلاعات جوانهای محله را دستهبندی میکنند تا در بنگاه شادی مخفیشان سر فرصت همکُفها را به هم جوش بدهند.
+ نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 16:40  توسط م.ت
|
آقای عین جزو همسایههای عجیب ماست. حس سوءظن قویای دارد. باید پوآرویی چیزی میشد یا حداقل یک داستاننویس قهار برای ژانر معمایی. اما حالا چون این استعداد بالقوهاش را نادیده گرفته و از آنجائیکه استعداد مثل انرژی است و هرگز از بین نمیرود، در استعداددان آقای عین جمع شده و چند وقتی است که دیگر لبپر می زند و سرریزش را میبینیم.
*
چند هفته پیش ساعت 10 صبح جمعه جلسه بوده. ده تا مرد عاقل و بالغ به نمایندگی از ده واحد ساختمان توی حیاط تشکیل جلسه دادهاند. سرایدار قلدر را ماههاست نمیتوانند بیرون کنند و چند وقتی است دست به دامن قانون شدهاند و آقای عین میترسد که نکند تا قانون بخواهد اجرا شود، این وسطها اتفاق بدی بیفتد. برای همین ماشینش را شبها توی کوچه میگذارد، سعی میکند توی پارکینگ که واحد سرایداری آنجاست کمتر ظاهر شود، از پشت پنجره رفت و آمدهایشان را چک میکند و... آقای عین با اینکه سن و سالی ازش رفته و مویی سپید کرده، هنوز سر کار می رود و طبیعتا مثل همه آدمها ناچار است ساعتهایی از شبانهروز را بخوابد. اینطوری است که این سوال که ساعتهای نبودنش پشت پنجره و احیانا هنگام خواب چه اتفاقاتی میافتد، از سرش نمیافتد تا اینکه روز جمعه،10 صبح بعد از جمع شدن 9 مرد دیگر عاقل و بالغ ساختمان، تصمیم میگیرد سوال ذهنیاش را در قالب پیشنهادی مطرح کند. پیشنهاد این است که برای یک آپارتمان ده واحدی 5 طبقهای، سه تا دوربین مداربسته در سه نقطهی مهم ساختمان که صد در صد یکیاش جلوی واحد سرایداری است کار بگذارند و هزینهاش را بین ساکنین تقسیم کنند. به محض مطرح شدن پیشنهاد، 9 مرد عاقل دیگر سرهایشان را به علامت تایید تکان میدهند؛ چون میدانند استعدادهای بالقوه آقای عین می تواند به راحتی مخالفتشان را به همدست بودن با سرایدار و دزدهای احتمالی بدل کند. پیشنهاد تصویب میشود و چند روز بعد سه دوربین مداربسته در سه گوشهی پیشنهادی ساختمان، کار گذاشته ميشود و مانیتوری با قابلیت ضبط 24 ساعته گوشهای از اتاق آقای عین را میگیرد و یک برگهی A4 روی تابلو اعلانات ساختمان جا خوش میکند که: «این ساختمان مجهز به دوربین مدار بسته با قابلیت ضبط 24 ساعته است.»
*
هنوز یک هفته از نصب دوربین نگذشته آقای عین زنگ میزند به همسایه طبقه چهارم و تذکر میدهد که مهمانشان نباید ماشینش را دیشب توی پارکینگ میآورده چون این خلاف قوانین ساختمان است. به اطلاع همسایه طبقه اول میرساند که در تربیت بچههایش بیشتر دقت کند چون بچههایش گلها را یواشکی می کَنند. به همسایه طبقه سوم گوشزد میکند که ظرفیت آسانسور حداکثر چهار نفر است و اینکه خانواده آنها شش نفرهاند مشکل خودشان است و به آسانسور ساختمان ربطی ندارد و پیشنهاد میدهد که در دو دسته سه تایی بروند بالا و...
*
«امروز صبح حدودای ساعت 5 یک دزد آمده و یک دوچرخه را از پارکینگ دزدیده.» حدودای ظهر همان روز (دو هفته بعد از نصب دوربین) آقای عین این خبر را درست با همین دقت و البته با جزئیات شیوه دزدیده شدن دوچرخه به اطلاع ساکنین میرساند. با شنیدن خبر، آب در دل هیچ کدام از ساکنین تکان نمیخورد چون تذکرهای ریز و درشت آقای عین در این مدت نشان داده که سه دوربین مدار بسته عین ساعت کار میکنند. این وسط تنها یک مشکل کوچک وجود داشته؛ اینکه هنوز صنف دزدها «ماسک» را منسوخ اعلام نکردهاند.
*
درست فردای دزدیده شدن دوچرخه، همسایه طبقه پنجم که احتمالا بعد از بردن بچههای کوچکش روی ترازو به این نتیجه رسیده بوده که علاوه بر همیشه ولو بودن در پارکینگ، سبکتر از دوچرخه کذاییاند، به یکباره تصمیمی قاطعانه میگیرد و به دو تا آدم قلچماق زنگ میزند و به هر ترتیبی که هست سرایدار قلدر بند و بساطش را همان روز جمع میکند و میرود.
*
فکر میکنید ماجرا به همینجا ختم شده؟ نخیر، تازه شروع شده. از آن روز ماییم و آقای عین و سه دوربین مدار بسته.
+ نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 12:24  توسط م.ت
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 14:44  توسط م.ت
|

دنبال داستان تازه ای از گلی ترقی می گردید؟ خب، دیگر لازم نیست بگردید!
+ نوشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 14:56  توسط م.ت
|
این بچه ها که توی پیاده رو با فاصله طولانی و لخ لخ کنان پشت سر پدر و مادرشان می روند در حالیکه والدین مذکور هیچ تلاشی نمی کنند سرعتشان را با آن ها تنظیم کنند، فریم قبلی شان به احتمال زیاد جلوی یک مغازه اسباب بازی فروشی، شکلات فروشی، یا کلا هرچیزی فروشی بوده که درست پشت شیشه اش وقعی به درخواست هایشان نهاده نشده!
+ نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 0:15  توسط م.ت
|
یک کتاب دارد یاستین گوردر به اسم «سلام، کسی اینجا نیست؟». من فکر می
کنم بعد از دو ماه اینجا ننوشتن، الان باید یک چیزی تو همین مایه ها بگویم؛
سلام! کسی اینجا هست هنوز؟!
+ نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت 17:44  توسط م.ت
|
من آفتابِ درخشان و ماهِ تابان را
بهینْ طراوتِ سرسبزیِ بهاران را
زلالِ زمزمۀ روشنانِ باران را
- درود خواهم گفت
صفای باغ و چمن
دشت و کوهساران را؛
و من
- چو ساقۀ نورُسته
باز خواهم رُست
و در تمامی اشیاءِ پاکِ تجریدی
وجود گمشده ای را دوباره خواهم جُست
حمید مصدق
نوروز بر همه تان مبارک.
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 19:38  توسط م.ت
|
لحظاتی هست توی صبح های خیلی زود که نه سیاهی شب را دارد و نه سپیدی روز را؛ گرگ و میش. از من بپرسی می گویم چشم که ریز کنی می بینی انگار لا به لای مولکول های هوا ذره های اضطراب پنهان شده.
*
گرگ و میش است. و من از این لحظه های گرگ و میش بیزارم. خودم را می بینم که ایستاده ام روبه روی آینه و هنوز دکمه های مانتوام را نبسته ام. مدرسه ای ام. ساعت دیواری را نگاه می کنم. حتما الان حسین آقا با آن مینی بوس یشمی اش، پایین، دم در ایستاده. باز هم درست سر ساعت آمده؛ نه یک ثانیه زودتر و نه یک ثانیه دیرتر. منتظر من است. و اگر ثانیه ای تاخیر کنم بعد از دو تا بوق معروفش، پایش را روی پدال گاز فشار داده و رفته. لقمه هنوز توی دست های مامان در حال پیچیده شدن است و من دارم دنبال ساعتم می گردم. لقمه را می گیرم و می گذارم توی کیفم. خداحافظی سرسری ای می کنم و کوله ام را می اندازم روی دوشم و پله ها را دو تا یکی می روم پایین. پایم که می رسد به پاگرد، درست رو به روی در ورودی ام با شیشه های مشجرش. تا قدم بعدی را برمی دارم، سایه ی یشمی رنگِ ساکنِ پشت شیشه، متحرک می شود و مثل انیمیشن های دو بعدی از توی کادر می رود بیرون. در را که باز می کنم، به کوچه که می رسم، هاله ی یشمی رنگ دور و دورتر می شود و ته مانده ی صدای بوق دوم هنوز توی کوچه است. سرویس مدرسه رفته. صبح گس ام تلخ می شود. و می دانم هر قدر هم در راه برگشت برای بار هزارم به حسین آقا توضیح بدهم که پنجره های آپارتمان ما شرقی است و درِ ساختمان غربی، به خرجش نمی رود. فردا دوباره می آید و باز هم دو تا بوق می زند و بعد هم از توی کادر می زند بیرون. خودم را می بینم که ایستاده ام رو به روی آینه. دکمه های مانتوام را بسته ام. دیگر سال هاست سرویس سر خودام. هنوز هوا گرگ و میش است. ساعت دیواری را نگاه می کنم. انگار سال هاست هر روز صبح مینی بوس یشمی منتظرم است. گیرم بچه ها بگویند حسین آقا پارسال مینی بوسش را فروخته. بازنشسته شدن حسین آقا که روی «انگار» ها تاثیری ندارد. انگار هی باید بروم ولی نمی روم. انگار هی می خواهد دیر بشود. انگار هی منتظرم پایم به پاگرد برسد و صدای بوقش را بشنوم. یعنی دو تا بوقش را زده؟ کیفم را می اندازم روی شانه و سلانه سلانه پله ها را یکی یکی می روم پایین. پایم می رسد به پاگرد. رو به روی شیشه های مشجرم. سایه ی یشمی ای در کار نیست. و من هر چه گوش تیز می کنم صدای بوقی نمی شنوم. نه یکی. نه دو تا.
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 12:54  توسط م.ت
|
«مشترک گرامی با توجه به پرداخت به موقع و غیرحضوری شما، بسته جایزه 50 پیامک فارسی برای شما فعال و تا آخر روز 29 اسفند 89 معتبر می باشد.»
آخر الان وقت دادن بسته جایزه 50 تایی است؟ نه، آخر الان وقتش است؟! حالا که من دانشگاه نمی روم که به هم اس ام اس بدهیم فلان استاد آمد یا نه؟ حالا که دیگر لازم نیست یک کلاس را به طور هماهنگ بپیچانیم؟ حالا که درگیر معرفی به استادم و حوصله اس ام اس بازی ندارم؟ آخر انصاف است حالا که سه روز یک بار یک اس ام اس برایم می آید آن هم از نوع تبلیغاتی (که نیاز به جواب ندارد)، بسته جایزه 50 تایی می دهید؟ نه، واقعا انصاف است؟! گذاشتید همه اعیاد و روزهای تبریک دار بگذرد بعد جایزه بدهید؟ آخر من توی اسفند چی را به کی تبریک بگویم؟ نکند توقع دارید 15 اسفند به همه اس ام اس بزنم که روز درختکاری مبارک؟! فکر کردید می گذارم این اس ام اس های مفت روی دستم باد بکند؟ اصلا از لج این جایزه بی موقع هم که شده دارم توی تک تک مسابقه های اس ام اسی تلویزیون شرکت می کنم! از هفت و نود گرفته تا برنامه های شبکه آموزش! بعد تازه تصمیم گرفته ام یک تعدادی را هم نگه دارم برای روز 29 اسفند، تبریک ملی شدن صنعت نفت را send to all کنم! خوبتان شد؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 18:27  توسط م.ت
|
از آن تصنیف هایی است که مخصوص شش ماه دوم سال اند. از آن هایی که جان می دهند برای وقت هایی که باران می آید یا برف. فعلا گوش بدهیدش، بعد نگه اش دارید برای روزهای بارانی و برفیِ در راه.
تصنیف «معجزه» از سالار عقیلی:
بشنوید
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 دی1389ساعت 13:24  توسط م.ت
|
سوار تاکسی شده اید. مسیر طولانی است. تکیه می دهید به صندلی و سعی می کنید تا رسیدن به مقصد، خودتان را سرگرم کنید. به آدم های بیرون زل می زنید یا غرق فکر می شوید یا شاید ام پی تیری پلیر داشته باشید. حالا نزدیک های رسیدن به مقصد هستید. کمی جابجا می شوید تا کیف پولتان را دربیاورید و کرایه را حساب کنید. با آرامش، زیپ کوله تان را باز می کنید و بدون نگاه کردن به محتویات داخل کوله، یکراست می روید سراغ جای همیشگی کیف پولتان. نیست. سرتان را می کنید توی کوله. نیست. خرت و پرت های کیفتان را به هم می ریزید. فایده ای ندارد. تاکسی دارد به مقصد نزدیک می شود و بقیه مسافرها هم دارند کم کم تکانی به خودشان می دهند تا کیف هایشان را دربیاورند. شاید کیفتان را توی جیب کاپشنتان گذاشته باشید؟ نه. جیب راستی چطور؟ آنجا هم نیست. جیب های مانتو و جیب های مخفی؟ فایده ای ندارد. جیب های شلوار؟! آخر کدام دختری کیف پولش را در جیب شوارش می گذارد؟! بهتر است تسلیم شوید و واقعیت را بپذیرید: شما کیف پولتان را در خانه جا گذاشته اید!
خب حالا واقعیت را پذیرفته اید و کمی آرامتر شده اند. فقط مانده یک نکته: کی کرایه را می دهد؟
*
آرزو داشت یک همچین ماجرایی را تعریف می کرد؛ اینکه یک مرتبه فهمیده جای کیف پولش خالی است و مانده چطور کرایه را حساب کند. چه کار کرده؟ بنا به هزار و یک دلیل بهتر دیده که به جای توضیح به راننده از خانم بغل دستی کمک بگیرد. از شانسش، خانمی مَشتی کنار دستش بوده و کرایهاش را حساب کرده و ماجرا به خیر و خوشی تمام شده.
من داشتم به حرف های آرزو گوش می دادم و بابت پایان خوش ماجرا هم خوشحال بودم تا اینکه یک لحظه از فکرم گذشت:«آمدیم و توی همچنین موقعیتی خانمی مَشتی موجود نبود، آن وقت چه؟» و درست در همین لحظه بود که مبتلا شدم.
*
بهش میگویند سندرم «کیف پولم همرامه؟!» و از علائمش هم این است که فرد مبتلا بعد از سوارشدن در هر وسیلهی نقلیهای، در بازههای چند دقیقهای به یکباره مثل برقگرفته ها، دنبال محل همیشگی کیف پولش میگردد و از خودش میپرسد:«آوردمش؟!»
گویا اسم این سندرم را هم به افتخار این سوالِ مکرر، همین گذاشتهاند!
واگیردار هم هست. یعنی الان شما هم گرفتهاید احتمالا! شرمنده! D:
+ نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389ساعت 23:54  توسط م.ت
|
دیگر آرام آرام به هر طرف که نگاه کنی میتوانی بگویی: کار، کارِ چینیهاست!
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 دی1389ساعت 19:59  توسط م.ت
|
- آقای ربیعی هستن؟
- نخیر. اشتباه گرفتین.
- مگه این شماره ... (شماره را می خواند) نیست؟
- بله، شماره درسته ولی احتمالا یکی دو تا عدد رو بهتون اشتباه دادن.
- ااا...
بعد از یک مکث طولانی منتظرم خداحافظی کند و قطع کنم که یکهو می گوید:
- ... ببخشیدا! فقط یه سوال می تونم بپرسم؟ اگه فضولی نباشه؟!... ببخشید، یعنی شما شوهرتون باربر نیستن؟!
- نخیر. عرض کردم که شماره رو اشتباه گرفتین.
کلی عذرخواهی می کند و بعد هم خداحافظی.
این اولین بار نیست که اشتباه می گیرند و مسلما آخرین بار هم نخواهد بود. ماجرا از آنجا شروع شد که من دنبال یک خط تلفن همراه می گشتم و پدربزرگ دیگر از خط همراهش استفاده نمی کرد. این شد که خطش را دادند به من و من كاملا اتفاقي صاحب يك خط با كد 1 شدم. عدد بعد از ۱ اش هم نشان می دهد پدربزرگ احتمالا همان اولای صف بوده! جالب اینجاست که وقتی خط را به من دادند، اصلا به اين موضوع دقت نکردم تا اینکه موقع دادن شماره ی جدیدم به چند تا از دوستان، برای اولین بار شنيدم که گفتند:«بابا كد 1!». بعد هم متوجه ام کردند که منظورشان نه با باباشان که با من است. تازه دوزاری ام افتاد.
مشتری سری های اول تلفن همراه، اکثرا صاحبان شغل های آزاد بودند و اينطوري است كه بيشترِ آن هايی كه اشتباه با خط من تماس مي گيرند مردهای صدا كلفت اند و احتمالا سبیل کلفت! با پيش شماره هايی از اطراف بازار! يك بار كه به یکی از این شماره هاي نا آشنا جواب دادم، آقايی سن و سال دار از پشت تلفن تا گفتم سلام، سلام کرد و یک نفس شروع کرد به حال و احوال پرسیدن و حال مرا و كاظم آقا و بچه هايمان را پرسيد و بعد از كلی تعارف گفت كه «ببخشيد! كاظم آقا تشريف دارن؟» ومن بعد از سلام فقط توانستم به او بگويم:«كدوم كاظم آقا؟» ، مزخرف ترين حرفی بود که در تمام عمرم زده بودم. من اصلا مگر چند تا كاظم آقا در زندگيم می شناختم؟! در واقع هیچی! گفت:«همونی كه كركره مي سازه.» گفتم:«نه آقا!»
حکایتشان زیاد است. یک روز باید همه ی این ماجراها را جمع کنم و بکنم یک کتاب. اسمش را هم بگذارم: من و کد 1 ام!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت 13:14  توسط م.ت
|
اگر امشب بعد از بازی بارسا با رئال دیدید دوربین زوم کرده روی یک سوسک و یک شبه سوسک، اصلا به گیرنده هاتان دست نزنید! اگر کمی دقت کنید خوب می بینید که سوسکه خوزه مورینیوئه و شبه سوسکه کریستین رونالدو!
+ نوشته شده در دوشنبه 8 آذر1389ساعت 19:32  توسط م.ت
|
+ نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 19:44  توسط م.ت
|
- منزل آقای جُلّابی هُجویری؟
- نخیر.
همه ی زنگ ها را زد. زنگ خانه های بغلی و سه کوچه آنطرف تر را هم. غروب که شد با خودش گفت این هم از امروز. در راه خانه فکر کرد باید دنبال اسم تازه ای بگردد.
کتابی از کتابخانه بیرون کشید: نویسنده؛ عبدالرحیم طالبوف. لبخندی زد. چراغ را خاموش کرد و خوابید.
پ.ن: پ.ن: این داستانک را خیلی دوست دارم. یادم می آید که نسخه ی اولیه ای که نوشتم کمی طولانی تر بود اما چون می خواستم برای یک مسابقه ی داستان ۵۵ کلمه ای بفرستم، کوتاه ترش کردم. با اینکه این داستانک را دو سال پیش نوشته ام اما به نظرم هنوز محکم و جاندار ایستاده. مزه ی دیدن اسمم، چند ماه بعدترش جزو برنده ها، هنوز زیر زبانم است.
+ نوشته شده در یکشنبه 16 آبان1389ساعت 19:10  توسط م.ت
|
پیرمرد بسته ی نوک 0.7 را گذاشته روی میز و من خیره به بسته ی روی میز مطمئنم که گفته ام 0.5 اش را می خواهم. نگاه متعجبم سرگردان است تا می رسد به دست های روی میز پیرمرد. بعد فکر می کنم همین که با این سن و سال آن طرف میز ایستاده یعنی «من کاملا پیر نشده ام»؛ یعنی «من به درد بخورم هنوز».
مداد نوکی 0.7 که نداشتم، به جایش گفتم:«واقعا ببخشید! بهتون اشتباهی گفتم 0.7 ، میشه 0.5 اش رو بدین؟»
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 20:11  توسط م.ت
|
عجیب نیست؟ اینکه ما از حالا، هر وقت می خواهیم به چیزهای خوب فکر کنیم زود می دویم سر گنجه ی کودکی؟ خاطره های خوب معاصرمان کجایند؟ دستمان زیادی خالی نیست؟
+ نوشته شده در جمعه 7 آبان1389ساعت 13:38  توسط م.ت
|
+ نوشته شده در جمعه 7 آبان1389ساعت 13:7  توسط م.ت
|
تقدیم به همه پدرها
از یک جایی به بعد عوض می شوند؛ و این لحظه را نه خودشان می فهمند و نه مادرها. نبض این لحظه فقط در دست دخترهاست. از یک جایی به بعد به یکباره مهربان تر می شوند. اصلا جنس مهربانی شان تغییر می کند. انگار فرصت زیادی نمانده باشد؛ یک همچین حالتی. از یک جایی به بعد ته نگاهشان دلهره تازه ای سایه می اندازد که شبیه هیچ کدام از دلهره های سابق نیست. بعد دیگر مهم نیست که چند نفر می آیند و دست از پا درازتر برمی گردند؛ آن دلهره، دیگر برای همیشه، پشت تاریکخانه چشم هاشان، خانه نشین شده.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 18:47  توسط م.ت
|
خریدار منصفانه خواب های شما با شرایط زیر:
- طول مدت: حداقل 5 ساعت
- بدون انقطاع
- فاقد هر نوع کابوس
- قابلیت ورود سریع به مرحله "عمیق"
تذکر: رویای شیرین دارها در اولویت اند.
در ضمن از خریدن هر نوع خواب "چین" ی معذوریم!
پی آگهی!: از آنجا که پول، علف خرس نیست، لازم است متقاضیان عزیز بخشی از خوابشان را بصورت فایل mp3 برای تایید صحت شرایط فوق ارسال نمایند.
پ.ن: نگارنده چند وقتی است به شدت کمبود خواب دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 21:36  توسط م.ت
|